تبليغاتX
خاک و خون
افسوس که دستان مرا با بند ذلت بسته اند...
کاغذی بردارید ، قلمي همراه آن...بنويسيد در آن نام من ديوانه را...بسپاريد به آب ، يا كه با زمزمه ي ذكر خزان ، همچو برگي كه رها شد از درخت ؛ دفن كنيدش در خاك....بگذاريد دگرباره برويد اين درخت...ريشه ها خشكيده اند...تنه ها را به جفاي تيشه ها شكسته ايم...كركسان بر سر اجساد چرا نشسته اند؟!

پيشوا مرده است...اميد ها همه به او بود...يهوديان،روسها،تاتار ها،اعراب و تمام دشمانمان پايكوبي ميكنند....به خدا قسم شرم ميكنم كه اگر زماني كورش كبير و آدولف هيتلر از من در مورد اين پيمان شكني ها بپرسند چه پاسخي دارم؟!

لعنت به هر آنكس كه ندارد چشم ديدن آريا را...!!! درود بر روح پاكش كه همه ي خون غيرت از سخنان او به رگهايم چكيده است...درود بر پيشواي مقدس...درود بر الهي خاك و خون و حقانيت....درود بر آدولف هيتلر...

اي آريايي هر جا كه هستي...همين حالا از جا بر خيز و چند بار بلند فرياد بزن : هايل هيتلر...هايل هيتلر...!

                           

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:0  توسط امیر آریا  | 

                              سرد است و سرد تر خواهد شد...

به ما گفتند هنوز دیر نیست...ما شادمان شدیم...مفهوم دیر شدن چیست؟ به جمله رسیدیم و امّا...هیچ کلمه ای در آن حکایت از وجدان نمیکرد...دیر است...به چه دلخوش هستیم؟! به کلاغی که به منقار کجش، امید خود سپرده ایم؟...سرد است هوا...نفس کشیدن سخت است...دور یک چراغ نفتی، همگی نشسته ایم....وای اگر باران ببارد...شعله خاموش خواهد شد...سرد است هوا...سرد است و سرد تر خواهد شد...اگر به فکر آتشی نوین نباشیم...

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:39  توسط امیر آریا  | 

سرد تر از آنچه که فکرش را بکنی...و شکاف اعماق سکوت...نعره های غیرت یک آریایی...بر سر سکوی قدرت....و او تنها نبود در بین آن سیل عظیم....شیر ها دیوانه وار از بین میدانی پر از بذر آتش میدوند...قدرتی بی مانند...من همان سیب تنهای کوچکم...بر زمین افتاده ام از ترس باد...ابر ها بر دور من حلقه زدند...ابرها تیره شدند...از ترس خورشید که در راه است....تاریکی ترسیده است...اما تا آخرین تیر میخواهد شلیک کند....من نه از باد ، نه از شب و نه از تاریکی...از هیچ نمیترسم من...من پیام گرم خورشید را در سینه دارم...شب هر چه سنگین تر شود باز نخواهم خوابید...صبح در راه است...حیف است اگر تنها بیاید...دوستان خوابند هنوز...بر سر شاخه ی تر...در خواب با نرگس و قاصدک میرقصند....افسوس...افسوس که دستان مرا با بند ذلت بسته اند....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:11  توسط امیر آریا  | 

او گفته بود...او میدانست چکار کند...لعنت و نفرین باد بر آنانی که او را کذب کنند...میبینی؟ میبینی که یهودیان دست به چه کارهایی میزنند؟!  چطور آریایی هستی در حالیکه میبینی ولی کاری نمیکنی؟! ندیدی دو یهودی با بول نجسشان چگونه رحم کوچک یک دختر بچه ی معصوم و بیگناه را پاره پاره کردند...؟!

                              آیا سکوت چاره ی کار است؟!

 

 

                 

 

 

 

 

 

 

 

    

ای یهودیان شما گناهکارید...حتی کوچکترینتان گناهکار است...گناهتان این است که یهودی هستید ! باید مثل سگ کشته شوید...درود بر پیشوا که آنچه را که لایقش بودید بر سرتان آورد...درود بر پیشوا...هایل هیتلر ! 

   تنها یک مکان برای شما یهودیان وجود دارد ، و آن تاریکی و آتش است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:47  توسط امیر آریا  | 

جنگلی تاریک است ، شاخه ها محکم همدیگر را در آغوش گرفتند...گرگها ساکت شدند، جغد ها خوابیده اند...درخت سیب من تنهای تنها مانده است...سیب از شاخه میافتد بر خاک، و صدای پای شب میشکند...باد سردی با صدایی غمزده در این اطراف است...سیب کوچک بی کس و غمگین و تنها...میترسد او از تاریکی شب ، امّا...

                         به امید دیدار سحر بیدار است...

  

گوش کن، آري گوش کن تا بشنوي صداي خرناس کشيدن خوکان و خنده هاي کفتاران را...سلطان پير مرده است ، تا زنده بود کفتاران با شنيدن نامش به لرزه مي افتادند...خورشيد بدون هيچ باکي از تاريکي شب طلوع ميکرد و ترانه هاي رقص گلها را نشر ميداد....ياسمن با نگاه کوچکي دل سوسن ميبرد...عشق معني داشت...

واصلان زمان مرد...آسمان در هم خروشيد شب دگر باره جوان شد...به چشم خود چشم گريان ياسمين را ديدم...طعم خون دل آن سوسن عاشق را چشيدم...به يکباره چه آمد بر سرم...پيشوا کجاست...!؟

ميبيني؟ عشق را معنا نمانده...اي جهان ميپرسم از تو...چرا تنها شديم...؟ميپرسم از تو :

       که آيا خنده ي کفتارها،بهتر از ناله ي مستانۀ آهوست...؟!

                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:3  توسط امیر آریا  |