|
افسوس که دستان مرا با بند ذلت بسته اند...
|
پيشوا مرده است...اميد ها همه به او بود...يهوديان،روسها،تاتار ها،اعراب و تمام دشمانمان پايكوبي ميكنند....به خدا قسم شرم ميكنم كه اگر زماني كورش كبير و آدولف هيتلر از من در مورد اين پيمان شكني ها بپرسند چه پاسخي دارم؟!
لعنت به هر آنكس كه ندارد چشم ديدن آريا را...!!! درود بر روح پاكش كه همه ي خون غيرت از سخنان او به رگهايم چكيده است...درود بر پيشواي مقدس...درود بر الهي خاك و خون و حقانيت....درود بر آدولف هيتلر...
اي آريايي هر جا كه هستي...همين حالا از جا بر خيز و چند بار بلند فرياد بزن : هايل هيتلر...هايل هيتلر...!

به ما گفتند هنوز دیر نیست...ما شادمان شدیم...مفهوم دیر شدن چیست؟ به جمله رسیدیم و امّا...هیچ کلمه ای در آن حکایت از وجدان نمیکرد...دیر است...به چه دلخوش هستیم؟! به کلاغی که به منقار کجش، امید خود سپرده ایم؟...سرد است هوا...نفس کشیدن سخت است...دور یک چراغ نفتی، همگی نشسته ایم....وای اگر باران ببارد...شعله خاموش خواهد شد...سرد است هوا...سرد است و سرد تر خواهد شد...اگر به فکر آتشی نوین نباشیم...
سرد تر از آنچه که فکرش را بکنی...و شکاف اعماق سکوت...نعره های غیرت یک آریایی...بر سر سکوی قدرت....و او تنها نبود در بین آن سیل عظیم....شیر ها دیوانه وار از بین میدانی پر از بذر آتش میدوند...قدرتی بی مانند...من همان سیب تنهای کوچکم...بر زمین افتاده ام از ترس باد...ابر ها بر دور من حلقه زدند...ابرها تیره شدند...از ترس خورشید که در راه است....تاریکی ترسیده است...اما تا آخرین تیر میخواهد شلیک کند....من نه از باد ، نه از شب و نه از تاریکی...از هیچ نمیترسم من...من پیام گرم خورشید را در سینه دارم...شب هر چه سنگین تر شود باز نخواهم خوابید...صبح در راه است...حیف است اگر تنها بیاید...دوستان خوابند هنوز...بر سر شاخه ی تر...در خواب با نرگس و قاصدک میرقصند....افسوس...افسوس که دستان مرا با بند ذلت بسته اند....
آیا سکوت چاره ی کار است؟!

ای یهودیان شما گناهکارید...حتی کوچکترینتان گناهکار است...گناهتان این است که یهودی هستید ! باید مثل سگ کشته شوید...درود بر پیشوا که آنچه را که لایقش بودید بر سرتان آورد...درود بر پیشوا...هایل هیتلر !

تنها یک مکان برای شما یهودیان وجود دارد ، و آن تاریکی و آتش است...
به امید دیدار سحر بیدار است...
گوش کن، آري گوش کن تا بشنوي صداي خرناس کشيدن خوکان و خنده هاي کفتاران را...سلطان پير مرده است ، تا زنده بود کفتاران با شنيدن نامش به لرزه مي افتادند...خورشيد بدون هيچ باکي از تاريکي شب طلوع ميکرد و ترانه هاي رقص گلها را نشر ميداد....ياسمن با نگاه کوچکي دل سوسن ميبرد...عشق معني داشت...
واصلان زمان مرد...آسمان در هم خروشيد شب دگر باره جوان شد...به چشم خود چشم گريان ياسمين را ديدم...طعم خون دل آن سوسن عاشق را چشيدم...به يکباره چه آمد بر سرم...پيشوا کجاست...!؟
ميبيني؟ عشق را معنا نمانده...اي جهان ميپرسم از تو...چرا تنها شديم...؟ميپرسم از تو :
که آيا خنده ي کفتارها،بهتر از ناله ي مستانۀ آهوست...؟!
![]()